
دوباره شب...
دوباره سکوت... دوباره تنهایی... دوباره شب... دوباره سکوت... دوباره بیقراری... دوباره شب... آسمان شب پر از ستاره... اما شب من بی ستاره. دوباره رویا... اما رویا در خواب. دوباره شوق پرواز... اما بال پرواز من شکسته. دوباره هوس نواختن گیتار... اما گیتار من شکسته... دوباره بغض... و چشمان من پر از اشک. و من دوباره با گیتار شکسته ام خواندم و گریه کردم......... "با تو" بيا با هم بخوانيم شكوه لحظهها را بيا با هم ببينيم سكوت ياسها را بيا باهم بخنديم وفاي بيوفا را بيا با هم بگرييم شكست لالهها را بيا با هم بلرزيم شروع بادها را بيا با هم بسازيم تمام سازها را بيا با هم بغريم تمام دردها را بيا با هم هميشه به هم عاشق بمانيم بيا به حرمت عشق من و تو ، ما بمانيم چرا كه بيتو من هم نگاهي سرد دارم دلي پر درد دارم بيا باهم بمانيم حالا که همش تو رویاست نذار دلتنگت بمونم حالا که همش تو رویاست نذار دلتنگت بمونم اشکهای من از غصه نیست فقط... اما... تو این را باور نکن... غصه از اشکهای من میبارد...! راهی بود کاش تا به خلوت تو می رسیدم، کاش راهی بود تا به شب تو می رسیدم، راهی بود کاش تا به شبِ تنِ تو می رسیدم، کاش راهی میشد
عشق چيست؟؟
چرا ما آدما عاشق ميشيم؟؟
چرا وقتی که يکيوو ميخوای اون تورو نميخاد؟؟
چرا؟؟
چرا؟؟
چرا؟؟ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت
13:22 توسط حسین|
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت
0:9 توسط حسین|
نوشته شده در جمعه هفدهم دی 1389ساعت
17:6 توسط حسین|
مرگ بیداری برا من اینو خیلی خوب می دونم
بذار عاشقت بمونم بذار عاشقت بمونم
بذار عاشقت بمونم
قلب من می گه که هستی اما چشمام می گه نیستی
خیلی سخته باورم شه که تو پیشم دیگه نیستی
بگو که هنوز چشاتو رو به عشق من نبستی
چشم من می گه تو رفتی اما قلبم می گه هستی
مرگ بیداری برا من اینو خیلی خوب می دونم
بذار عاشقت بمونم بذار عاشقت بمونم
بذار عاشقت بمونم
مگه میشه تو نباشی تو مثه نفس می مونی
دستای گرمتو کاشکی تو به دستم برسونی
دستم بی تو بی پناه ِ می میرم وقتی نیستی
مگه میشه باورم شه که تو پیشم دیگه نیستی
حالا که همش خیاله بذار دستاتو بگیرم
بذار تو فرض محالم با تو باشم تا بمیرم
بذار عاشقت بمونم بذار عاشقت بمونم
حالا که همش تو رویاست نذار دلتنگت بمونم
مرگ بیداری برا من اینو خیلی خوب می دونم
بذار عاشقت بمونم بذار عاشقت بمونم
بذار عاشقت بمونم نوشته شده در سه شنبه هفتم دی 1389ساعت
19:16 توسط حسین|
چشمهای من خجالتیست
چشمانم به وقت دیدنت " عرق " میکند ! نوشته شده در یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت
23:24 توسط حسین|
شب تو
از همهمه های شب خود
به آرامش افسونی دستهای تو
-گاهی
گاهی کاش می رسیدم
خواب چشمهایت را
در لحظه بیداری خود
-کاش
کاش گاهی می نگریستم
هُرم دستهایت را
روی التماس بی نهایت تن من،
طعم بوسه های ناب مرا
از لبهای ملتهب تو
-کاش کاش
گاهی کاش میچشیدم
این شب
و
راهی میشد
یافت
برای لمس آن شب ! نوشته شده در یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت
0:4 توسط حسین|
| Design By : Pichak |







